تبليغاتX
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
سیاه و سفید زندگی !

بر فراز تپه اي نشسته ام اغلب غروب جمعه ها را به اينجا مي آيم خورشيد آرام آرام
محو مي شود و در لابلاي شاخه هاي درختان با يك رنگ بخصوصي مي تابد نمي دانم چه رنگي است شايد رنگي به مثال غمناكي است هفته پيش اينچنين بود و سالهاي قبل نيز همينطور ، از يه چيزي ناراحت است ، نمي دانم شايد از گذشت زمان يا از يه برنامه تكراري ...

چه زود دير مي شود :

زماني كه ما كودكي ساده و بي غل و غش بوديم ،‌ جدا از هر دو رنگي و پليدي بوديم ،‌ زماني كه يك كاغذ سفيد پر از خوبي بوديم ! ‌تا الان كه پر از هيچيم ! پر نكبتيم!‌

روزگاري دوست داشتيم بزرگ ترين مرد زمانمان باشيم ، ‌پاك ترين باشيم ، با صداقت زندگي كنيم و آدم باشيم !‌ چرا به اينجا رسيده ايم !

‌واقعا" چـــــرا ؟  نمي دانم !

زماني كه دروغ مي گفتيم شبهايي را تا سحر غمناك بوديم .

گدايي هم سر چهار راه ‌اگر بود دوست داشتيم قسمت كنيم آنچه در دستمان بود .

به جان خان دايي بزرگ ترين قسممان بود .

چرا به اينجا رسيديم كه بخاطر پنج ريال منافع بيشتر خدا و پيامبر ورد زبانمان شده است .

واي خداي من !‌

وقتي خودم ـ خود اين آدم بيست و چند ساله را با خود هفت هشت ساله مقايسه مي كنم خودم را مستحق جهنم مي دانم !‌ شايد حتي يه جايي آنطرف تر !‌

نمي دانم چه بايد كرد !‌

زماني كه خودم ـ خودم را نمي توانم ببخشم . خودم را كه با خودم اينهمه بد كردم . خودم امانتي به دست خودم بودم ،‌ وقتي امانت دار خوبي نبودم .

سزايم چيست ؟

خداي من !‌

تو بزرگي و ما عادت كرديم از اين بزرگي و كرم سوء استفاده كنيم !‌  به خود اجازه مي دهيم هر خلافي را انجام دهيم فقط به اين دليل كه انسان معصوم نيست و خدا هم بخشنده است .

راستي خداي من !

اگر با ما عين خودمان رفتار مي كردي اكنون چند نفر لايق بهشت بودند ؟

خودمانيم !‌  بهشت خالي از سكنه نبود !؟!

بزرگي و كرمت را الله و اكبر ‌.

خداي من شاكرم از آني كه به من دادي و ندادي .

" اين حقير را درياب "

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 10:28 |