تبليغاتX
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
بودن یا نبودن ؟ ..............

برروی این زمین در رهگذر تندبادهای آوارگی ،

تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست .

اگر گفته بودی بمان !

می دانستم که باید بمانم ،

و اگر گفته بودی برو می دانستم که باید بروم .

اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام ،

اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام .

چگونه نیندیشیده ای که یک انسان ، یا باید بماند یا باید برود ؟

و من میان این دو نقیض بیچاره ام .

کسی که عشق رهایش می کند (( بودنی )) است

کَه نمی داند چگونه باید (( باشد ))

و چه دردی است بلاتکلیفی میان (( وجود )) و (( عدم ))

جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهــــــــــــــر رنج است .

کسی که با (( خود )) نیز نیست !

چه تنهایی سختی !

 

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:11 |