تبليغاتX
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
از چه می کنی پروا ؟ ...

حرف ها دارم

 با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی !

 

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط را از کف من می ربایی ؟

 

در کجا هستی نهان ای مرغ !

زیر تور سبزهای تر

یا درون شاخه های شوق ؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب ؟

یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال وپر ؟

هر کجا هستی بگو با من .

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

آفتابی شو !

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر .

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید .

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا .

روز خاموش است ، آرام است .

از چه دگر می کنی پروا ؟

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:54 |