تبليغاتX
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
خیمه شب بازی

 

  

در این خیمه شب بازی روزگار

درست است من هم عروسک شدم

درست است بدست بازیچگان

نمایان به هر آب و رنگی شدم !

 

سر نخ بدستان در این صحنه ها

نخ آویز دستان دیگر شدند

تماشاگران را چه پنداشتی ؟

که مجذوب این گونه منظر شدند .

 

به بازیچه و دستها بنگردید

همه حکم دار یکدیگرند

که از دیده من تماشا کنید

تماشاگران نیز ، بازیگرند

 

ولی من از آنگونه بازیچه ها

نبودم که بیهوده رقصان شوم

سر نخ ندادم دست کسی

که از رقص او ، خود گریزان شوم

 

تماشا گران ، جمله حیران شدند

از این رقص و نقشی که من داشتم

در این صحنه جامه ساده ای

که بیرنگ تر شد بتن داشتم

 

چو این دید آن خیمه شب باز

که تنها تماشاگر لحظه هاست

فغان زد تو بازیچهء کیستی ؟

که از دیگران رقص و نقشت جداست

 

بگفتم سر نخ مرا دست کس نیست

به در دست بازیچگان دگر

برای تو تنها برقصم ولی

به آزادگی در جهان دگــــر .

 

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:8 |