تبليغاتX
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
یاد باد آنکه زما وقـت سفـــر یاد نکرد
پرده را بر داریم

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد .

بگذاریم بلوغ

زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

 

کفش ها را بکند

و به دنبال فصول از سر گلها بپرد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود .

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 13:48 |

شاید کار ما
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

کار ما شاید اینست

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت برویم .

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:40 |

خیمه شب بازی

 

  

در این خیمه شب بازی روزگار

درست است من هم عروسک شدم

درست است بدست بازیچگان

نمایان به هر آب و رنگی شدم !

 

سر نخ بدستان در این صحنه ها

نخ آویز دستان دیگر شدند

تماشاگران را چه پنداشتی ؟

که مجذوب این گونه منظر شدند .

 

به بازیچه و دستها بنگردید

همه حکم دار یکدیگرند

که از دیده من تماشا کنید

تماشاگران نیز ، بازیگرند

 

ولی من از آنگونه بازیچه ها

نبودم که بیهوده رقصان شوم

سر نخ ندادم دست کسی

که از رقص او ، خود گریزان شوم

 

تماشا گران ، جمله حیران شدند

از این رقص و نقشی که من داشتم

در این صحنه جامه ساده ای

که بیرنگ تر شد بتن داشتم

 

چو این دید آن خیمه شب باز

که تنها تماشاگر لحظه هاست

فغان زد تو بازیچهء کیستی ؟

که از دیگران رقص و نقشت جداست

 

بگفتم سر نخ مرا دست کس نیست

به در دست بازیچگان دگر

برای تو تنها برقصم ولی

به آزادگی در جهان دگــــر .

 

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:8 |

نیلوفر

از مرز خوابم می گذشتم ،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

 

در پس درهای شیشه ای رویاها

در مرداب بی ته آیینه ها

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روئیده بود

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم

 

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستونها می پیچد

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

 

نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید

من به رویا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم  !

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگ هایش ، من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه من بود .

کدامین باد بی پروا

          دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:4 |

بی پاسخ

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

دری به روشنی  انتظارم روئید

خودم را در پس آن تنها دیدم

و به درون رفتم :

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد .

سایه ای در من فرود آمد

وهمهء شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد .

پس ، من کجا بودم ؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت .

و من انعکاسی بودم

که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد

و در پایان همه رویا ها در سایه بهتی فرو می رفت

 

من در پس در تنها مانده بودم

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود .

در گنگی آن ریشه داشت .

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟

 

دراتاقی بی روزن انعکاسی سرگردان بود

و من در تاریکی خوابم برده بود

در ته خوابم خودم را پیدا کردم

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود

آیا این هشیاری خطای تازه من بود ؟

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

فکری در پس در تنها مانده بود

پس ، من کجا بودم ؟

حس کردم جایی به بیداری می رسم .

همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم :

آیا من سایه گمشده خطایی نبودم ؟

 

در اتاق بی روزن

انعکاسی نوسان داشت .

پس من کجا بودم ؟

در تاریکی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بود

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:59 |

از چه می کنی پروا ؟ ...

حرف ها دارم

 با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی !

 

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط را از کف من می ربایی ؟

 

در کجا هستی نهان ای مرغ !

زیر تور سبزهای تر

یا درون شاخه های شوق ؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب ؟

یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال وپر ؟

هر کجا هستی بگو با من .

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

آفتابی شو !

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر .

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید .

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا .

روز خاموش است ، آرام است .

از چه دگر می کنی پروا ؟

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:54 |

زمان .......

دنگ .... دنگ .......

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

مثل اینست که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمین ماسیده است .

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:52 |

آتش و جوان ...............

آتش بدون دود نمی شود

جوان بدون گنــــــــــــــــــــــــــاه

پس چرا ........................................

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 14:54 |

دنیا دار مکافات است ......

دنیا دار مکافات است

هر چه کردی باید تاوانش را هم بپردازی

 عین قانون سوم نیوتن .

هر رفتی - برگشتی دارد

هر سلامی - علیکی دارد

ثوابی - پاداشی دارد

گناهی عوضی دارد

دردی درمانی دارد

فقط کافی است کمی چشمان را باز کنیم

یک هفته ایست که در آمد و شد دندانپزشکی هستم .

 سر یک بچه بازی دندان به آن سالمی را بدور انداختم ؛

دندانی که برایم خیلی کارها کرده بود

تا بود قدرش ندانستم

تا بود حرمتش نگه نداشتم

تا بود بد کردم در حقش

تا بود ...................

زمانی هم که از من دلخور بود

و کمی درد داشت درمانش نکردم

بدادش نرسیدم

خیلی زود آنرا بدور انداختم

حال که نیست .........

تازه متوجه حضورش شدم که خیلی دیر بود .

دیگر نیست و اثری از آن باقی نمانده جز یک حفره خالی

غذا به سختی آسیاب می شود

و زندگی بی او نمی گویم نمی گذرد

میگذرد اما به سختی

به فکر جایگزین کردن آن با یک دندان مصنوعی شدم .

یک دندان بی ارزش و بی حس که از جنس من نیست

غریب است

و با من هیچ سنخیتی ندارد

چاره چیست خودم کردم که لعنت بر خودم باد

آری خود کرده را تدبیر نیست

این تاوان آن اشتباه من است .

تاوانی بس بزرگ که علاوه بر هزینه

یک هفته ای زیر تیغ مهربان آن دندانپزشک خوب هستم !!!

آری مصداق آن در زندگی بارز است

سر یک بچه بازی کاری می کنیم

که یک عمر باید تاوانش را بپردازیم

در رابطه هایمان دچار روز مرگی می شویم

دچار سوء تفاهم

دچار خیلی امراض دیگر .

که اگر زودتر بدادش نرسیم

و صبر پیشه نکنیم

یک عمرعین من

حسرت این دندان سالم بدور انداخته را باید خورد !!!!

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:18 |

چیزی به نام زندگی ......

 

زندگی چقدر ارزش دارد ؟ !!!

واقعیت این است که زندگی آنقدر هم ارزشمند نیست ،

 بخواهی همه چیز را بخاطرش فنا کنی .

آنقدر هم بزرگ نیست

که بتوانی خود و اعمال کبیره راپشت آن پنهان کنی .

پس آخر تا به کی و تا کجا می توان پیش رفت ،

 زمانی که دیگر نا کجا آبادی پیدا نمی شود

و نیست و نابودی همه وجود را در بر گرفته است .

 تأسف و اندوه را نثار کسانی می کنم

که بویی از انسانیت نبرده اند ؛ شاید حتی از حیوانیت ؟!!

چرا حیوانیت ؟!!!

بخدا حیوان خیلی وقتها بزرگوارتر از ما آدم نماهاست .

یادم میاد یه روز تو پارک ملت میمونی رو دیدم

 که بدنش پر مگس های خونخوار بود

و اون طفلی داشت مگس های روی بدن میمون دیگری رو فراری می داد .

چقدر زیبا و بزرگوارانه این کار را می کرد و به همنوعش عشق می ورزید .

بزرگی میمون برام جالب بود و جایی برای تأمل داشت .

برای خودم افسوس خوردم که چرا ؟..............

چرا؟ ما نتوانیم به این کمال برسیم !!!

خدا وکیلی خیلی از ما آدمها

تا یکی رو تو یه گرفتاری و منجلاب اسیر دیدیم

یا یه مشکلی واسش پیش اومده تو دلمون قند آب نمی شه ؟!!!

و عکس اون هم صادقه چشم دیدن پیشرفت خیلی ها رو نداریم .

پس بیائیم یارای همدیگر باشیم

تا بتوانیم به یک ذره از کمال و بخشش اون میمون بینوای توی قفس کوچک ،

دست پیدا کنیم .

سخت است اما ........................................... می توانیم .

حداقل سعی کنیم .

 

                                                پیروز باشید

 

 

|+| نوشته شده توسط جوجه اردک زشت در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:24 |